تبليغاتX
داداشی من تنهام

داداشی من تنهام

داداش محمدم به وبلاگ خودت خوش آمدی!

مردم از بی خبری


آی مردم به دادم برسید مردم از بی خبر!!!!!!!!!!!!

پسر تو چرا خبری از خودت به من نمیدی؟ داداش اینقدر بی وفا؟ چرا خبری ازت نیست؟ از وقتی که فهمیدم برمیگردی ایران مثل پرنده بال درآوردم ولی حیف.... حیف که از بعد از اون هنوز هیچ خبری ازت ندارم. می دونم برگشتی و چند روزه ایرانی ولی همه اش سر کاری و ما هم که نمیتونیم جنابعالی رو ببینیم.

خیلی دلم برات تنگ شده عزیزم خیلی زیاد. دلم واسه یه لحظه دیدنت لک زده.... کاشکی زودتر ببینمت.

   
خیلی وقته دل من تنگه واسه

اون روزای قبل آشناییمون

واسه اون روزای بی تو سر شدن

که نداشت از تو نشونی خونمون

خیلی وقته دل من تنگه واسه

یه ذره دوری از کنار تو

که برم مثل ستاره گم بشم

هر جا شد فقط نباشم پیش تو

خیلی وقته که میخوام حرف بزنم

با دل سنگ و سیاه و زار تو

بگم از اینکه نمیخوام بمونم

توی این زندون سرد و تار تو

اما حیف که تا میام چیزی بگم

بغض من جلو می افته بی امون

میگیرم دستامو روی صورتم

با خودم میگم نترس

دیگه این بار دیگه ناگفته نمون

(الهه مزینانی)

   
سلام سلام سلام

قربون داداش محمد قشنگم

الهی زینب فدات بشه نمیدونی چقدر خوشحالم که تو کارات داری موفق میشی عزیز دلم نمیدونی شب تا صبح، صبح تا شب چقدر واست دعا میکنم نمیدونی چقدر دلم لک زده یه لحظه هم شده ببینمت

الهی همیشه موفق باشی عزیز دلم

 

   

چی کار باید برات بکنم؟


سلام

داداش محمد نمیدونم چه کمکی از من ساخته است که کمک خواستی ولی به خدا هر کاری که بخوای و از دستم بربیاد برات میکنم. عزیزم میدونی که چقدر دوستت دارم پس ازت خواهش میکنم بگو چطور باید کمکت کنم.

داداش به خدا زمین و زمان و واست به هم میدوزم عزیزم فقط بهم بگو چیکار کنم البته یه راه ارتباط دیگه هم واسم درست کن چون نمیتونم اینجوری هر چی میخوام بگم میدونی که دوست ندارم همه بدونن که تو کی هستی عزیزم دوووووووووسسسسسسسسسسسستت دارم خیلی زیاد........................................... منتظر پیغامت هستم عزیزترینم................

   
اصلا نمی دونم میخوام چیکار کنم اصلا نمیدونم واسه چی زندگی میکنم دلیل زندگی کردن من چیه؟ من باید زندگی کنم که تنها باشم باید زندگی کنم که تو تنهایی غصه بخورم اصلا زندگی یعنی چی؟ من زندگی رو نمیخوام من نمیخوام زندگی کنم منی که حتی عزیزترین کسی که تو زندگی دارم بهم محل نمیده.... چرا؟ واقعا چرا یه آدم باید اینجوری زندگی کنه؟

   
سلام میخواستم یه چیزی بگم من داداش محمدمو دوست ندارم

ههههههههههههههههههههه این دروغ سیزده من بود......

   

اولین مطلب سال 88


سلام

عیدتون مبارک

کسی با من حرف نزنه که حال و حوصله ندارم اصلا با همه قهرم با خودمم قهرمنه.... نه.... اصلا نمیخوام نظر بدین..... برین دیگه حرف ندارین واسه چی اینجایین؟؟؟؟؟؟

   

پيامك هاي نوروزي2


سلام دوستاي خوبم

اين آخرين پست من تو سال 87 هستش، پس پيشاپيش:

سال نو همگيتون مبارك

اميدوارم كه سال خوبي رو در پيش داشته باشيد

1/ e…ei…eide…eidel…eideleghafel didi sale 87 ham tamum shod?!

قابل توجه داداش محمد گلم:

2/ با تو از خاطره ها سرشارم/ جشن نوروز تو را كم دارم/ سال تحويل دلم مي‌گيرد/ با تو تا آخر خط بيدارم!

 

پس كجايي پسر؟! يعني امسال ميشه من تو رو ببينم.

هر سال حداقل يه روز مهمون خونه ما بودي ولي امسال فكر نميكنم ببينمت....

فكر كنم امسال مادرتم تو حسرت ديدارت عيد رو بگذرونه...

الان داشتم به عكس تو و مادرت نگاه ميكردم....

هميشه حسوديم ميشد به اينكه كنار مادرت سال تحويلو جشن ميگيري؛

ولي الان دلم براي مادرت سوخت كه بدون پسرش بايد سال تحويل بگيره...

اي كاش ايران بودي!!!!!

شاد و سلامت باشي عزيزم

   

جواب به سوالات شما


سلام

مبارک باشه...

امروز می خوام جواب دو تا از دوستان رو بدم

مینا خانم پرسیده بود که چرا از داداشم دورم خب گلم اگه کل وبلاگم رو خونده باشی میفهمی که چرا ولی میگم باشه... داداشم به خاطر ارتقاء شغلی البته از نظر خودش رفته دوبی که البته تو ایرانم کنارم نبود چون برادر واقعی من نیست...

آقایی به نام محمد از من کمک خواسته بودن ولی نه درخواستشون رو نوشته بودن و نه ایمیل یا آدرس وبلاگشونو نوشته بودن آخه من اینجوری چیکار میتونم واسه شما بکنم؟؟؟

داداشی تولدت مبارک...

   

ميلاد حضرت محمّد (ص)


سلام دوستاي خوبم

فردا به سال قمري تولد داداش محمدمه الهي فداش بشم به خاطر اين روز اسمشو محمد گذاشتن

داداش محمد گلم تولدت مبارك

انشاءا... هر جا هستي شاد باشي و سلامت.

   

پيامك هاي نوروزي


سلام دوستاي خوبم

سال نو همگيتون مبارك

اميدوارم كه سال خوبي رو در پيش داشته باشيد

۱. نوروز يعني هيچ زمستاني ماندني نيست، اگر چه بلندترين شبش يلدا باشه.

۲. بهار آمد كه تا گل باز گردد/ سرود زندگي آغاز گردد/ بهار آمد كه دل آرام گيرد/ ز درد و غصه ها فرجام گيرد.

۳. نوروز كارگردانيست كه ميگويد:نور... صدا... حركت! و من براي بدست آوردنت همه‌ي نقش هاي عالمو بازي ميكنم.

ميلاد حضرت رسول اكرم (ص) پيام آور صلح و آزادي و امام جعفر صادق (ع) رئيس مذهب شيعه بر تمامي شيعيان جهان مبارك باد

   

به من عاشق نگوييد


ميترسم... از زندگي ميترسم... از خودم ميترسم... از تو ميترسم... از همه ميترسم... از عاشقي ميترسم...

 

سال 82 بود كه براي اولين بار عشق را شناختم. روز 19 شهريور ساعت 14و 20 دقيقه ... دقيقا يادم هست حسي را كه مرا از شور نوجواني به گوشه گيري و تنهايي كشيد... درست يادم هست حسي را كه مرا طي 5 سال خرد كرد... درست يادم هست روزي را كه عشقم را ابراز كردم... يادم هست زماني را كه همه مرا از خود راندند... يادم هست لحظاتي را كه به دنبال اين عشق به اين سو و آن سو ميدويدم و عاشقي را جست و جو ميكردم.

 

يادم هست روزهايي را كه به خاطر عشقم تمام قبرستان هاي تهران و مازندران را زير پا گذاشتم... يادم هست روزي را كه قبر پدرش را در ميان ميليونها قبر ديگر پيدا كردم... يادم هست روزي را كه از شهرري به ونك، محل كارش رفتم ولي بي هيچ حرفي برگشتم... يادم هست زماني را كه از او براي هميشه دور شدم... و يادم هست...

 

حالا ديگر از عاشقي ميترسم دوست ندارم عاشق شوم ... عشق يه سره واقعا مايه ي دردسره.... ديگه دوست ندارم تا كسي نگفته دوستت دارم عاشقش بشم... درست ميگن واسه كسي بمير كه واست تب كنه... به من نگوييد كه عاشقم ... مرا از خودم نترسانيد... من از عاشقي ميترسم... مرا عاشق نخوانيد....من مرده اي بيش نيستم.

 

 

من   فقط      تو      رو        دوست     دارم     داداش      محمد     گلم 

 

   

سلام یه سلام خورشیدی به شما که بتونه خونه هاتونو تو سرمای زمستون گرم کنه. امروز که هوای تهران گرمه. امیدوارم خونه ی دلتون همیشه گرم باشه چه تو تابستون چه تو زمستون چه با کولر چه با بخاری!

چند روزیه که یه دوست پیدا کردم یه دوست که بتونه تنهاییمو پر کنه یکی از میون خود شماها. امیدوارم که از این به بعد با یکی یکی شماها دوست بشم و دیگه هیچ وقت تنها نباشم.

خب امروز میخواستم یه چیزی رو برای داداشم بنویسم که شاید براش جالب باشه:

داداشی گلم یکی رو دیدم شکل تو. مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشن. اگه تو تهران نبودی شک نمیکردم که خودتی یا اگه داداشاتو ندیده بودم میگفتم برادرته ولی حالا چی بگم؟ چند وقتیه که میرم کلاس کامپیوتر. توی راه میبینمش الان ۲۰ جلسه از کلاسم گذشته و فکر میکنم ۸ یا ۹ بار دیدمش. خیلی شبیه توئه. روزایی که میبینمش خیلی آرومم و وقتی نمیبینمش انگار دارم دیوونه میشم. مثل همین امروز که دیر به اتوبوس رسیدم و اون رفته بود. از وقتی که سوار اتوبوس میشه چشمم به اونه نمیتونم چشم ازش بردارم دست خودم نیست. اگه تو یه ذره بهم توجه داشتی شاید الان این حالو نداشتم. حتی همسایه مونم که بام میاد کلاس بهم شک کرده. میدونه به خاطر اون تو ایستگاه منتظر وامیستم. وقتی که من حواسم به حرف زدنه و اون میاد همسایه مون بهم اشاره میکنه و میخنده. دست خودم نیست نمی تونم بهش توجه نکنم چون خیلی شبیه توئه... دوستت دارم...

   

کاش متولد نمیشدم


تو تمام عمرم اصلا فکر نمیکردم که به جایی برسم که اینقدر تنها باشم. هیچ کس تو این دنیا نیست که حتی ذره ای بهم توجه کنه. تو تمام عمرم از هیچ کس توجه و محبت ندیدم. اونقدر که زمانی که پسر همسایه نگاهم کرد فکر کردم دوستم داره ولی غافل از این که اگه ذره ای دست از پا خطا میکردم الان دیگه آبرویی برام نمونده بود.

 حتی داداش محمدم به من توجه نمیکنه. اومدم تو اینترنت که با بچه های اینترنتی دوست باشم و احساس تنهایی نکنم ولی بازم فرقی نکرد حتی الان ۵ یا ۶ یا شاید بیشتر مطلب نوشتم که حتی یک نفر هم نظری نداده. نمی دونم چی بگم از زندگی خسته شدم زندگی برای من سراسر غم و درد و تنهاییه. یه آدم تنها نمیتونه تو این دنیا زندگی کنه... هرگز....

   

داستان زندگی (قسمت آخر)


دوستای خوبم سلام

نکنه فراموشم کردین

چرا هیشکی نظر نمیده؟ شمام که بدتر از داداش محمد منین! نظر بدین دیگه!

این دختر تنها رو تو تنهایی رها نکنین!

اینم قسمت آخر داستان زندگیم...

و اما حالا...

هميشه به خاطر احساس كمبود محبت در خانواده، دوست داشتم يه مرد باشه كه هميشه همراهم باشه و تو سختيام به اون پناه ببرم و من اين محبت رو در قلب مهربان همون مردي پيدا كردم كه شما تا حالا فكر ميكرديد برادرمه... آره داداش محمد رو ميگم... درسته اون برادر واقعي من نيست... اون فقط يه دوسته و يه برادر بزرگتر براي من. داداش محمدي كه از خيلي وقت پيش پناه دلتنگيهام بود. من تو زندگي خيلي سختي كشيدم ولي اين سختي ها هيچ وقت براي من پاياني نداشت. من اگه داداش محمد رو نداشتم تا حالا هزار بار خودكشي كرده بودم. الان من 21 ساله‌ام و برادرم 10 ساله است ولي من هنوز هم به او حسادت ميكنم و حتي ميتوانم بگويم كه حسادتم بيش از گذشته است. من ميدانم كه برادرم كوچك است و حسادت به او كار احمقانه‌اي است ولي چه كنم؟ هميشه با برادر من به آرامي سخن گفته‌اند و هيچ خشونتي را تجربه نكرده است، تاحدي كه آنقدر لوس است كه سر هر چيز كوچكي جيغ و داد به راه مي‌اندازد، خودش را ميزند و همه هم از او طرفداري ميكنند. و موضوع را بزرگ ميكنند و اگر حتي جرو بحثي هم ميانمان نبوده مرا مورد مؤاخذه قرار مي‌دهند و تا اشكم را درنياورند دست برنميدارند. من بدبخت احمق هم فرداي آن روز موضوع را فراموش ميكنم ولي تا اتفاقي مي‌افتد باز هم موضوع قبلي را پيش ميكشند و باز دعوا را بزرگتر و بزرگتر ميكنند. با اينحال من هميشه احترام آنها را نگه داشته ام و هيچ نميگويم. ميخواهم يكي از همين موضوع هايي را كه به دعواي بزرگي كشيده شده و باعث رنجش من گرديده برايتان بنويسم تا خودتان قضاوت كنيد. عصر يك روز تعطيل بود و ما ميهمان داشتيم. من پس از كار فراوان بچه ها را دور خودم جمع كردم تا با طرح يك بازي با رياضي هم خستگي خود را از بين ببرم و هم آنها را سرگرم كنم. با پايان بازي، برادرم كه از بازي متعجب بود روش بازي و راه حل آن را خواست من هم كه بايد كار ديگري انجام ميدادم آن را به بعد موكول كردم در اين هنگام بود كه برادرم اتاق را ترك كرد و به نزد مادرم رفت. هنگامي كه كار من تمام شد و به انان پيوستم، ديدم كه مادرم با اخم به من نگاه ميكند. فكرميكردم در همان چند ثانيه ي ورودم كار ناشايستي انجام دادم كه اينچنين نگاه ميكند، بنابراين با سر از او دليل اخم را پرسيدم كه به يكباره بر سرم فرياد كشيد كه چرا با برادرت بدرفتاري ميكني و اين بار هم مثل هيمشه تا آمدم توضيح بدهم، پدرم هم طرف مادرم شد و من باز هم به گناه نكرده مؤاخذه شدم. شب ميهمانان رفتند و من هم كه دعواي چند ساعت پيش را فراموش كرده بودم با درخواست مادرم براي برادرم كاردستي درست كردم. (راست ميگفتند قديمي ها كه دستي كه نمك نداره بايد بشكنه اصلا بايد قلم بشه) دوباره دعواي عصر پيش كشيده شد و اين بار با آب و تاب بيشتر. بعد از دعوا هم مادرم كاردستي را پرت كرد و به خواهر كوچكم گفت: «چرا تو براي برادرت كاردستي درست نميكني كم خرج تر و قشنگ تر از اين. اصلا اين به درد نميخوره بچه نميتونه ببره مدرسه.» خواهرم كاردستي را برداشت و فقط كاملش كرد ولي كاردستي20 سانتي تبديل شد به يك كاردستي يك متري با خرج دو برابر آنچه من درست كرده بودم. آن روز برادرم آنقدر خودش را زده بود كه ميهمانان هم فكر ميكردند او راست ميگويد و ميگفتند بچه كه دروغ نميگه.

به خدا خسته شدم. نميدونم اين چه زندگي‌ايه كه من دارم. همه‌ي دوست و آشنا فكر ميكنن من زندگي خوب و آرومي دارم ولي نميدونن كه من تو اين خونه چه جوري دارم زجر ميكشم. من يه دختر بدبختم كه به خاطر اشتباه نكرده بايد مورد توهين و نفرين مادرم قرار بگيرم.

من اگه داداش محمد رو نداشتم الان زنده نبودم... بودن اونه كه بهم آرامش خاطر ميده.... نامه نوشتن براي اون آرومم ميكنه...

داداشي تو نباشي من ميميرم... دوستت دارم و با تو شادم.

 

   

تولدت مبارک


تولدت مبارک

وجودت خوشبختي را به قلب خسته‌ام هديه داد و قلب مهربانت تكيه‌گاه خستگي‌هايم شد. برايت سبد گلي مي‌سازم كه 5705 شاخه گل ياس رازقي، 1360 شاخه رز قرمز به معني دوست داشتن، 10 شاخه رز نارنجي به معني دلباختگي و 21 شاخه رز زرد به معني شادي و سرور، مزيّنش كنند و آن را به همراه 28 بوسه، به خاطر بيست و هشتمين بهار عمر گرانبها و پربركتت، به تو تقديم مي‌كنم.

داداشي عزيزم به اندازه‌ي نفس‌هايي كه در 6 سال آشناييمان كشيده‌ام دوستت دارم

داداش محمّد عزيزم دوستت دارم

داداش محمّدم تولدت مبارك

   

داستان زندگی3


سلام دوستان امروز تولد داداش محمدمه من امروز هم یک قسمت دیگه از داستان زندگیمو براتون نوشتم و از شما میخوام که نظر بدین........................................نظر بدین دیگه................

عاشقي

15 ساله بودم كه عاشق شدم. البته عاشق كه نبودم فكر ميكردم كه عاشقم. 19 شهريور 82 من عاشق كسي شدم كه نه ميشناختمش و نه او مرا ميشناخت. من فقط در يك نگاه عاشق برقي كه در چشمان او بود و لبخندي كه او را همچون گلي شكوفا ميكرد شدم. از آن به بعد به دنبال اطلاعاتي از اين آقا گشتم. اول فهميدم كه او 15 سال از من بزرگتر است كه البته هيچ اهميتي براي من كه سر سپرده بودم نداشت. سپس نام پدر، شماره تلفن منزل و محل كار، محل دفن پدر (كه از همه اينها براي من مهمتر بود و سه سال به دنبالش بودم)، كدپستي و در آخر آدرس محل كارش را پيدا كردم. حتي كساني هم بودند كه اگر از آنها ميخواستم ميتوانستند براي رسيدن به او به من كمك كنند ولي نميدانم چرا هيچگاه سراغ آنها نرفتم شايد ميترسيدم با اين كار از او دورتر شوم.

 من هرسال براي تولدش كادو ميگرفتم و ميفرستادم ولي اين عشق دوامي نداشت چون عشقي يه طرفه بود. روز 20 فروردين87 آتش اين عشق كودكانه فروكش كرد و فقط  نام و ياد و خاطرات او برايم ماندگار شد. و اين عشق 5 ساله با تمام خوشي‌ها و دلتنگي‌ها و سختي‌هايش به خاطر بي اعتنايي هاي معشوق به نامه‌ها و اصرارهاي كودكانه‌ي من به پايان رسيد. از آن به بعد من شدم دختري آزاد و به دور از هر دغدغه عشقي...

   

داستان زندگی2


سلام به همگی خصوصا داداشی گلم امروز من اومدم قسمت دیگه ای از داستان زندگیمو بنویسم لطفا نظر بدید...

 

نوجواني

11ساله بودم كه مادرم براي چهارمين بار باردار شد. در اين دوران شب و روز ما شده بود دعا براي داشتن برادر. ما چهار، پنج ماه فقط دعا كرديم تا اينكه پس از آزمايشات فراوان پزشكان اعلام كردند كه بچه پسر است. ما خيلي از اين موضوع خوشحال بوديم آنچنان كه تمام همسايه‌هايمان در يك آپارتمان 20 واحدي از آن باخبر شده بودند. پس از 9 ماه بالاخره پسر خانواده به دنيا آمد. همه‌ي فاميل از پسردار شدن مادرم به وجد آمدند و خوشحال ترين فرد فاميل پدربزرگم بود كه ادامه‌ي نسلش را پيش رو ميديد. از آن زمان رفتار همه با ما بهتر شد. ميگويم بهتر چون باز هم مورد خشونت قرار ميگرفتيم ولي نه به آن اندازه. آن زمان ديگر از طرف مادرم هم بزرگ خوانده ميشدم. من دوستي هم سن و سال خودم داشتم كه هروقت گرم بازي با او بودم مادرم مرا صدا ميزد كه چرا بازي ميكني؟ بزرگ شدي.  بيا بچه رو بخوابون، بيا خونه رو تميز كن، بيا غذا درست كن. البته من از 8 سالگي غذا پختن را شروع كرده بودم ولي فقط براي سرگرمي. از آن به بعد كم كم غذا پختن را ياد گرفتم. ديگر از بازي خبري نبود هميشه دوستم را ميديدم كه با عروسكي جديد به دنبالم مي‌آمد تا بازي كنيم ولي من حسرت داشتن يك عروسك بر دلم بود. گريه ام كه ميگرفت مادرم عروسك سوتي برادرم را برميداشت و ميگفت بيا ني ني كوچولو بازي كن و با اين حرفش باعث ميشد كه من فكر كنم خيلي بزرگ شدم. گاهي هم ميگفت وقت شوهرته بايد خونه داري ياد بگيري بري خونه‌ي خودت بچه‌داري كني. هميشه من يا درس ميخواندم و يا در كار خانه كمك ميكردم و يا كار با كامپيوتر را ياد ميگرفتم كه اين از صدقه سر برادر كوچكم بود. (البته نميخواهم بگويم اين ها چيز بدي است ويل من از بازي و بچگي كردن هيچ نفهميدم.) اين كودك تازه متولد شده دربين همه عزيز بود و همه در حد لوس شدن به او محبت ميكردند. ولي من با اينكه او را دوست داشتم، به او حسادت ميكردم و اين حسادت جوانه‌‌ي بذر حسد در جشن تولدم بود. آن بذر حالا به سرعت در حال رشد بود.

 داداشی می دونم که باید برگردی ایران ولی نمیدونم کی برمیگردی ای کاش میدیدمت... دوستت دارم

   

تبریک عید


عید غدیر خم بر تمامی شیعیان مبارک باد.

عید غدیر بر تمامی آقا سیدها و سادات خانم ها مبارک.

داداشی عید غدیر بر تو مبارک

الحمدلله الذی جعل کمال دینه و تمام نعمته بولایة امیر المؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام

   

داستان زندگی1


سلام دوستان خوبید این مطلب و ۴ پست بعدی رو حتما بخونید.

تنهايي، دلتنگي، نگراني، اضطراب، شب، اشك، كابوس، غم، دودلي، سرگرداني و.... تمامي اين كلمات از دوستان و آشنايان زندگي من هستند. من با تمام اين كلمات زيسته‌ام و معناي آنها را به خوبي درك كرده‌ام.

از امروز من ميخواهم براي شماهايي كه مرا نميشناسيد و همچنين كساني كه مرا ميشناسيد و از زندگي‌ام بي‌خبريد، از خودم و زندگي‌ام بگويم؛ تنها خواهشي كه از دوستان و آشناياني كه مرا ميشناسند اين است كه اين داستان مانند رازي در زهنشان باشد مانند راز خودشان وحتي با ديدن من به روي خودم هم نياورند....

كودكی

23 دي ماه 66 با هزار نذر و نياز مادرم كه سه سال از ازدواجش ميگذشت به دنيا آمدم. دو سال و شش ماه بعد از من خواهر دومم به دنيا آمد؛ كه از آن زمان هيچ چيز به ياد ندارم. چهار ساله بودم كه با به دنيا آمدن خواهر كوچكترم غم و اضطراب فضاي سينه‌ام را پر كرد. من كه كودكي بودم و تازه بايد شاد زندگي كردن را ياد ميگرفتم، خاطرات آن زمان برايم كابوس شبانه شد. همه از دختر بدشان مي‌آمد و حال اين سومين دختر خانواده بود. فريادهاي آن زمان پدربزرگم را هرگز فراموش نميكنم. روزي كه پدرم مادرم را براي زايمان به بيمارستان برد، ما را هم در خانه‌ي مادرش گذاشت. هنگامي كه از بيمارستان آمد و خبر دختر بودن نوزاد را داد، از فريادها و دعواهاي پدربزرگم من و خواهرم پشت در اتاق پنهان شده بوديم و تمام وجودمان ترس و اضطراب بود. از آن به بعد به ياد دارم كه پدربزرگم هميشه به دنبال بهانه‌اي بود تا سرمان فرياد بكشد. هر بار كه من به سراغ بازي ميرفتم، مورد خطاب وي قرار مي‌گرفتم و از بازي كردن منع ميشدم. او ميگفت تو بزرگي، بشين، قاطي بچه‌ها نرو و... اين درحالي بود كه من تنها 8 سال داشتم و نياز به بازي. اين موضوع بود و من هم كه ميديدم كه به من ميگويند بزرگ هستي، حرف گوش ميكردم و كناري مينشستم ولي هنگامي كه از جا بلند ميشدم تا به بزرگترها بپيوندم و به آنان كمك كنم، باز با فرياد پدربزرگ مواجه ميشدم كه بشين، چرا بلند شدي؟ تو هنوز بچه‌اي، چرا مي ري قاطي بزرگترها. گاهي اوقات از اين رفتار او خسته ميشدم. نميدانستم كوچكم يا بزرگ!! 23 ديماه 72 بود كه مادر و پدرم براي هرسه ما جشن تولد گرفتند. در اين جشن خيلي‌ها از دوست و فاميل و آشنا دعوت بودند؛ اما اين جشن هم پايان خوبي براي ما نداشت. حداقل براي من كه از حرفهاي پيش آمده خيلي چيزها ميفهميدم. اينبار دعوا ميان پدر پدرم و مادر مادرم كه خواهر برادر بودند بود و جشن تولد هم با اين دعوا و قهر به پايان رسيد. قهري كه تا دو سال پيش هنوز هم ادامه داشت. (من الان خوشحالم از اينكه دوستانمان كه در اين جشن بودند چيزي از اين دعوا به ياد ندارند و خاطره‌ي كمي از جشن در زهنشان هست وگرنه با ديدنشان از خجالت آب ميشدم.) پس از رفتن ميهمانان نوبت به تقسيم كادوها رسيد. مادرم آن زمان با توجه به سن و سالمان كادوها را ميانمان قسمت كرد. سهم من از كلي اسباب بازي و كادوهاي جورواجور و قشنگ تنها لباسهايي بود كه اصلا از آنها خوشم نمي‌آمد و تمام اسباب بازي ها هم به خواهرانم رسيد. آن روز من از اين تقسيم ناعادلانه خيلي غمگين شدم و بذر حسادت در دلم كاشته شد. اينها گوشه اي بود از خاطرات كودكي من خيلي اتفاقات بود كه دوست داشتم بگويم ولي چون ذهنين درستي راجع به آن زمان ندارم نميتوانم چيزي بنويسم.

داداشی سلام! داداشی دیروز دوستات گفتن که اخراجت قطعیه من با اینکه لبخند روی لبام نشست ولی میترسم میترسم از اینکه... ولش کن دوست ندارم بگم... امیدوارمش اتفاق خاصی نیافته و امیدوارم هرجای دنیا که هستی موفق باشی...

دوستت دارم

   
درباره وبلاگ
اسم من زینبه و تو این وبلاگ میخوام برای داداش محمدم بنویسم آخه ازش دورم و نمیتونم باهاش حرفامو بزنم... میخوام وقتی دلتنگ میشم واسش بنویسم...
لینکهای روزانه
دوستان من
نوشته های پیشین
سایت پشتیبان
مرجع وبمسترهای فارسی زبان
امکانات
کاربران آنلاین: نفر
بازديدها : بار

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
RSS چیست ؟

Powered by BLOGFA.COM